۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

در پاسخ به بلاگ شهرام

http://charkhe-gardun.blogspot.com/2009/07/blog-post_25.html#links

با سلام

شهرام خان نمیدونم چرا این پست رو تو بلاگت گذاشتی

لااقل خودت خوب میدونی که در یکی از پست های آقای اشجاری من و شما مفصل در این مورد بحث کردیم و دلایل این سکوت بزرگ مطرح شد

احساس میکنم حالا که 360 هم تعطیل شده خواستی با اضافه کردن کمی پیاز داغ از نوع احمق و ... چند نفر اینجا دورت جمع کنی و محفلتو شیرین کنی و گرنه جوابت قبلا داده شده بود

خوشبختانه تا من اومدم جواب بدم مطالب بسیار کاملی نوشته شد که نیازی به پاسخ من نیست اما ذکر چند نکته الزامی هست

فیلم توهین خاتمی خرفت به تورکها جعل پان تورکها نبود حاصل حماقت سید تمدنها بود

اینکه چرندیاتی کوچه بازاری از نوع آخه احمقها ... نوشتی دلیل بی سوادی و بی مطالعه بودن و حماقت فزاینده تو و امثال همفکران تو هست و نه مخاطبانت

خاتمی این گاف سیاسی رو یه هفته مونده به انتخابات نداد

ماجرا در دی 86 و در کرمان اتفاق افتاده و از همون موقع هم فیلم دست جناح مقابل بود که یه هفته مونده به انتخابات و با هدف تاثیرگذاری بر رای تورکها از طرف حناح رقیب پخش شد و اتفاقا خیلی هم واقعیه و ملیت چی ها هم نقشی در زمانبندی پخش این فیلم نداشتند اما بزرگترین حماقت خاتمی این بود که عذرخواهی نکرد و موسوی خطایی که مرتکب شد این بود که از احمقی مثل خاتمی اعلام برائت نکرد

شما با حماقتی مثال زدنی که ناشی از بیسوادی مطلقتون داره تاریخ ظهور پیشه وری که شش دهه از وقوعش میگذره چهل سال به عقب میبری و جریان اعتراضات ملت آذربایجان به کاریکاتور ایران در سال 85 رو پارسال میدونی

شهرام عزیز دوست احمق سیصد و شصتی من پاراگراف آخرت حاکی از حماقت مفرطت داره

پاراگراف آخرت منو یاد بیانات امثال احمدی نژاد میندازه

آخه احمق جون تعریفت از ملت چی و مردم آذربایجان چی هست

اگه حساب ملت چی و مردم آذربایجان جداست و ملت چی در انزوا قرار داره پس چرا تمام مقدرات سیاسی و فرهنگی آذربایجان به اشاره همین ملت چی ها و با اجرای همان ملت اتفاق میافته

اگه حساب این دو از هم جدا بود که اصولا باید در تبریز هم اغتشاشاتی میشد و بقول شما ملت چی های در اقلیت که حسابشون از ملت قهرمان جداست نمیبایستی تاثیر گذار میشدند پس میبینیم که بر خلاف تصور شما محبوبیت ملت چی در نزد مردم آذربایجان بسیار بالاتر از آنست که بخواهین با لجن پراکنی از نوع ادبیات صدا و سیمای خودمان کسانی رو شستشوی مغزی بدی

نکند تعریف شما از ملت آذربایجان همانند تعریف احمدی نژاد از ملت ایران است؟

نکند شما هم دچار توهم حماقت شده اید؟

جملات احمقانه شما در جمله مربوط به گروه های وابسته به روسیه آن هم در تبریز شباهت بسیاری به خزعبلات بعضی ها در مورد گروه های وابسته به اینگیلیس در تهران داره

نکند شما هم گرفتار نشخوار برنامه های شستشوی مغزی صدا و سیمای خودمان شده اید

نکند تکرار دروغ های مضحک، شمای درون تهی رو به استفراغ تکرار مکررات وا داشته

شهرام خان این جریانات میتوانست فرصت تاریخی باشد برای احمق هایی هم ورژن و ورژن های کمی باسوادتر از شما تا قدر اتحاد رو بدونین تا احترام به حقوق هموطنانتون رو بفهمبن

ظاهرا حماقت مفرط شما نه تنها سبب فهم و درک ماهیت سکوت آذربایجان نشد بلکه شما و راسیست هایی همچون شما رو افسار گسیخته تر کرد تا بیشتر لجن پراکنی کنی

امیدوارم سر عقل بیای و بجای لجن پراکنی برای گرم کردن محفل بلاگ جاهلانه ات کمی مطالعه تاریخ و سیاست روز بکنی

تو احمق که حرکت ملی آذربایجان رو وابسته به روس قلمداد میکنی هنوز نمیدانی که بزرگترین شعار این حرکت در این سالها محکوم نمودن اتحاد روس و فارس و ارمنی در به خاک و خون کشیدن تورک های مسلمان در قره باغ و آذربایجان جنوبی بوده است

یکبار دیگه میگم

جریانات اخیر باید درسی باشه برای تمام مردم ایران که بدانند بدون اتحاد هیچ اتفاقی نمیافته و اتحاد اتفاق نمیافته مگر در سایه احترام به حقوق تمام ملل ایران و حق همزیستی مسالمت آمیز در کنار هم و نه لجن پراکنی ها و قودوخ بازی هایی از نوع این نوشته های بی سر و ته و آسمون ریسمون به هم بافته

بقیه متن از ویکی پدیا در صفحه سید محمد خاتمی:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C

در دی 1386 بود خاتمی به همراه آیت‌الله محمدرضا توسلی ، محمود دعایی ، محمد‌علی کریمی ، علی خاتمی، مجید انصاری و اسحاق جهانگیری ، در سالروز زلزله کرمان - که در سال 82 رخ داده بود - به این شهر سفر کرد. فرماندار کرمان که مخالف حضور خاتمی در این شهر بود، پیش از سفر خاتمی، کرمان را ترک کرد تا مجوزی برای ایراد سخنرانی او صادر نکند. اما با وساطت امام جمعه کرمان و زرند، مقدمات سخنرانی وی فراهم شد. خاتمی در حاشیه این سفر به دیدار سید یحیی جعفری امام جمعه کرمان رفت. سایت خبر آنلاین در این باره چنین گزارش می‌دهد:

حاضران در جلسه در خلال سخنان خود نسبت به رواج خرافات در فضای دینی مذهبی کشور ابراز نگرانی می‌کنند. به گفته یک شاهد عینی که خواست نامش فاش نشود، خاتمی با بیان اینکه این مسئله آنقدر گسترش یافته که گاهی به ابتذال کشیده شده است، در مورد بی‌سوادی یکی از این افراد به شوخی مطلبی را بیان می‌کند. این فرد بی‌سواد در مزاح خاتمی، یک فرد اردبیلی بود. امام جمعه کرمان نیز در ادامه سخنان خاتمی، شوخی دیگری را مطرح می‌کند که خنده حضار را به دنبال می‌آورد. این فیلم توسط یکی از حاضران در این جلسه گرفته شده بود که دو سال و نیم بعد، یعنی همین یکی دو هفته پیش در برخی سایت‌ها از جمله «هم‌میهن» که از سایت‌های نزدیک به حزب کارگزاران است، منتشر شد.

۱۳۸۸ فروردین ۵, چهارشنبه

تبريك عيد نوروز پان فارسيسم

سال 7030 میترایی آریایی، 3746 زرتشتی، 2567 شاهنشاهی و 1387 خورشیدی. اگرچه پیامبراسلام(ص) 1387سال پیش هجرت کردند ولی سرزمین آریایی من 5644 سال پیش از آن نوروز را جشن می گرفت و 2360 سال پیش از آن مردمان این دیار، خدای را ستایش می کردند و کوروش 1181 سال پیش از آن دوستی را در جهان گسترانید. پیشینه سرزمین من بسی بیشتر از 1387 سال می باشد. بر سرزمین خود ببالید
اين پيام تبريك عيد نوروز را در بسياري از سايتها و محافل پان فارسيسم ميتوان مشاهده كرد.
كمي به اين اعداد دقت كنيد.
تمامي مورخان متفق القولند كه به اصطلاح آرياييها حداكثر 2900 تا 2500 سال پيش وارد سرزمين هاي ايران فعلي شده اند. به بيان ساده تر يعني عمر قصه هاي آريايي حداكثر 2900 سال ميباشد.
دوران حضور كوروش در تاريخ نيز تقريبا برميگردد به 2482 سال پيش.
به اين ترتيب و با كمي دقت در اعداد و ارقام ارائه شده چطور آيين 7030 ساله ميترايي ميتواند آريايي باشد؟
به گواه تاريخ، زرتشت در جغرافياي ايران به اقوالي در آذربايجان فعلي و به اقوالي در خراسان زاده شده است. با توجه به ارقام ارائه شده، زرتشت در 3746 سال قبل زاده شده يعني ميلاد زرتشت هم حداقل 1000 سال قبل از ورود اولين آرياييها به ايران بوده يعني در ميان ملتي غير از آرياييها كه به احتمال قريب به يقين اورارتوها، لوللوبي ها، قوتتي ها ويا اسكيت ها بوده اند كه باز تمامي مورخان در پروتو تورك (اجداد تركان فعلي) بودن تمام اين ملت ها متفق القولند.
با اين حساب سرانگشتي ساده و در نظر گرفتن اين نكته كه نوروز در 5644 سال پيش از هجرت در ايران جشن گرفته ميشده نتيجه ميگيريم كه جشني كه امروز نوروز نام گرفته نيز سنتي غير آريايي بوده چرا كه نوروز به ادعاي خود آرياپرستان حداقل 4500 سال پيش از ورود اولين آرياييها در ايران جشن گرفته ميشده است.
به استناد همين متن تبريك نوروز آرياپرستان، پرستش خداي واحد نيز حداقل 1500 سال قبل از ورود آرياها به ايران بوده است يعني در ميان ساكنان اوليه و صاحبان واقعي اين سرزمين.
اكنون اين سوال مطرح ميشود كه با توجه به حقايق موجود كه نه ستايش خداي واحد متعلق به آرياهاست، نه زرتشت، نه اوستا، نه ميتراييسم و نه نوروز پس چرا آريا پرستان هر آنچه كه متعلق به خودشان نيست به نام آريا مصادره مي كنند؟
آنهايي كه خود را فدايي كوروش و داريوش مي دانند معقول هست كه كمي به اعداد و ارقامي كه مي دهند دقت كنند و بعد دم از آريا و كوروش و زرتشت و ميترائيسم بزنند.
راستي در كدام موزه دنيا حتي پاره سنگي يا تكه پارچه اي يا قطعه سفالي خام به اندازه كف دست متعلق به قومي مجهول و مجعول بنام آريا وجود دارد كه قدمتي بيش از كوروش داشته باشد؟چگونه است كه تمدن بيست هزار ساله ايران عزيز در راه ايده پان فارسيزم فداي آريا پرستي نازيسم ميشود؟
در كشوري كه كمتر از نصف جمعيت آن فارس زبان هستند چگونه و بر اساس كدام عقل و شعور قابل اعتنايي كسي كه بايستي مظهر يكپارچگي و اتحاد ملي باشد عيد شروع بهار 7000 ساله را بنام فارس 2500 ساله مصادره ميكند و نوروز را فقط به هم وطنان فارسي زبان تبريك ميگويد؟
اعمال چنين سياست هايي آيا چيزي جز تبليغ و همكاري در جهت جدايي بيشتر اين مردم و شكاف بيشتر است؟

۱۳۸۸ فروردین ۴, سه‌شنبه

نسل کشی ارامنه در شهر قوبا آذربایجان

نوشته حاضر از سايت زير گرفته شده است:
http://news.trendaz.com/index.shtml?show=news&newsid=1164392&lang=FA
نمایندگان مطبوعات و رسانه های گروهی جمهوری ترکیه ضمن دیدار از گورهای دسته جمعی آذربایجانیها که توسط ارامنه به قتل رسیده اند اعلام نمودند که مجلس ترکیه سند جنایت نسل کشی ارامنه در شهر قوبا واقع در شمال جمهوری آذربایجان را مورد مذاکره قرار خواهد داد.
سال گذشته در شهر قوبا واقع در 170 کیلومتری شمال پایتخت آذربایجان به هنگام عملیات ساخت ورزشگاه، گورهای دسته جمعی مربوط به سالهای اوایل قرن بیستم آشکار شد. با انجام تحقیقات توسط متخصصین، تاریخ دانان و باستان شناسان معین شد که این گورها در تاریخ 1918 میلادی در اثر جنایات ارامنه بوجود آمده است. در نتیجه این تحقیقات تا بحال دو نوار گور دسته جمعی شناسایی شده که در این دو مورد تعداد بیش از 160 انسان بقتل رسیده دفن شده است.
نمایندگان کشورهای سوئد، هلند و قرقیزستان نیز در بین دیدار کننده گان از این گورهای دسته جمعی می باشد. به میهمانان توضیج داده شد که ارامنه به غیر از آذربایجانیها، یهودیان و لزگیان را نیز به قتل رسانده اند.

افسانه بوزقورد

اين نوشته از بلاگ زير برداشته شده است:
http://www.turanians.blogfa.com/post-35.aspx
افسانه "بوزقورد"یا "گرگ خاکستری" از افسانه‌های کهن ترکان است و ریشه هزار و پانصد ساله دارد این افسانه در حدود یکصدو نود و یک سال بعنوان ایدئولوژی رسمی امپراطوری "گؤک ترک" یا "ترکان آسمانی" بود و از دریای چین تا دریای سیاه بشکل‌های گوناگون سینه به سینه نقل می‌شد و توسط پیکرتراشان بصورت تندیس‌های مختلف‌ تراشیده و در شهرهای مختلف نصب می‌گردید. بر اساس این افسانه روزی دشمنان به سرزمین ترکان حمله کرده و ترکان در مقام دفاع تا آخرین نفر شجاعانه جنگیده و کشته می‌شوند. آخرین بازمانده زخمی این جنگ مهیب پسرکی بود که توسط گرگی از مهلکه نجات داده می‌شود. طبق افسانه بر روی زمین غیر از آن پسرک ترکی نمانده بود. پس از چندی “نسل جدید ترک” از وصلت پسرک ترک با گرگ پا به عرصه وجود می‌نهد و در نسل‌های بعدی آنها عاقبت امپراطوری عظیم "گؤک ترک" یا “ترکان آسمانی” (تركهاي آبي) را از دریای چین تا دریای سیاه بنا می‌نهند . برای مستند کردن افسانه، ‌نظریات "تونگ تین" دائره‌المعارف و سالنامه ‌نویس مشهور چین را که در سال 801 یعنی حدود یک قرن پیش از اسلام می‌زیست در اینجا می‌آورم. "تونگ تین" در بین دائره‌المعارف 199 جلدی خود، جلد 197 را به تاریخ و منشاء اقوام ترک اختصاص داده و بطور مفصل از آداب و رسوم ترکان آسمانی بحث می‌کند. اینجانب به خوانندگان محترم برای اولین بار در تاریخ ادبیات، متن ترجمه شده چینی به استانبولی را به فارسی ترجمه کرده و در اختیار محققین قرار می‌دهم.بر طبق نوشته تونگ تین سرزمین آنان (قبایل ترکان آسمانی)توسط همسایه بالای ( hsi –hai)دریاچه ایستی گؤل در آسیای میانه نابود شد. زن و مرد و کوچک و بزرگ همگی قتل عام شدند و تنها فرزند ده ساله از آنان باقی ماند. بخاطر خردسالی نخواستند او را بکشند ولی دست و پاهایش را قطع کرده و به مرداب بزرگی انداختند. ماده گرگی در آنجا به پسرک گوشت می‌آورد و مانع مرگ او می‌شد. بعد از مدتی پسرک با گرگ وصلت کرده و گرگ حامله می‌گردد. گرگ تا دریای مغرب می‌رود. در آنجا کوهی بود. بر فراز کوه می‌ایستد. این کوه در شمال غربی سرزمین کائو چونیک (تورفان کوچو در ترکستان فعلی چین) بود. در آنجا غاری بود. در آنطرف غار (در بین کوههای محصور)سرزمین سرسبز وجود داشت، مساحت این سرزمین بیش از 200 لی حدود 200 میل بود. گرگ در اینجا ده فرزند پسر زائید، آنها بعد از بزرگ شدن در خارج منطقه سکونت خود ازدواج کرده و زنانشان حامله می‌شدند. این فرزندان قبایلی را بوجود آوردند که بزودی ازدیاد نسل کرده زیاد شدند. بعد از اینکه چند صد عائله شدند در حالیکه چند نسلی از آنها گذشته بود از درون غار بیرون آمدند و به ژوان- ژوان ها پیوستند.در منابع دیگر از "غار" به منطقه محصور در بین کوههای سربه فلک کشیده با نام "ارکنکون" نام برده می‌شود که ترکان بعد از چندین نسل ازدیاد چون نمی‌توانستند از منطقه محصور سر به فلک کشیده خارج شوند به راهنمایی آهنگری که گفته بود این کوهها دارای سنگ آهن است از مقادیر متنابهی پوست حیوانات دم و کوره آهنگری ساخته و با زدن تونلی از میان کوهها خارج گردیده و آنروز چون مصادف با اول ماه حمل (فروردین) بود آنرا "عید ارکنکون" یا نوروز نامیدند که برای اولین بار دوباره ترکان به صحنه جهانی پای نهاده و به راهنمایی "بوز قورد" این بار از بین کوههای سر به فلک کشیده‌ی خارج از ارکنکون که گم شده و می‌رفتند که دوباره نابود شوند با صدای زوزه گرگ به سوی او جلب شده و با راهنمایی گرگ از مهلکه دوباره نجات می‌یابند. بعدها این "بوزقورد" در شکل "گؤک بؤری" (گرگ آسمانی) نیز در زمانی که اوغوزخان می‌خواست به فتح جهان اقدام کند با ستون نور آبی رنگ بر چادر او وارد شده می‌گوید اگر می‌خواهی در جنگ پیروز شوی هر وقت من پیش رفتم پیشروی کن و هرجا من ایستادم بایست. از آنروز "بوزقورد" پیشاهنگ جنگ ترکان می‌شود و با حمله او به دشمنان فتح و ظفر نصیب ترکان می‌شود.آنچه از افسانه‌های فوق‌الذکر استنباط می‌شود این است که در طی قرون و اعصار گذشته "بوزقورد" (گرگ خاکستری) بعنوان سمبل الهی نگه‌دار ترکان و راهنمای آنان تلقی گردیده و در مواردی که می‌خواستند از یک ترک اصیل و با غیرت و خالص تمثیلی ارایه نمایند او را به بوزقورد تشبیه می‌کردند. در نظرترکان بوزقورد فرشته‌ای از فرشتگان الهی بود که جهت پایندگی نسل ترکان بشکل بوزقورد بر ترکان ظاهر شده بود. به نظر می‌رسد بعدها بوزقورد یک درجه ارتشی گردیده و به کسانیکه در راه بنای ملت ترک فداکاریهای شایان می‌کردند عطا می‌شد.البته غیر از درجه بوزقورد یا مخفف آن "قورد" یک درجه بزرگتری نیز در میان درجات نظامی و اداری ترکان باستان دیده می‌شود که از همین واژه قورد گرفته شده و آن "آلپاگوت" است. این واژه بشکل های مختلف از قبیل آلپاغوت و آلپاقوت نیز بکار رفته و در ترکی جغتایی معنی " انسان اصیل " را می‌دهد.احتمال دارد این واژه مرکب از دو جزء "آلپ" به معنی بزرگ و سترگ و قهرمان و پهلوان و " قورد " به معنی گرگ باشد. این لقب تنها مختص کسانی بود که دوره‌های مختلف به اصطلاح کماندویی و رنجری وچریکی و دگریلا یی امروزه را با موفقیت گذرانیده و در شکل‌ عملی به رزمندگانی اطلاق می‌گردید که به تنهایی به لشکریان دشمن حمله کرده، بدون اینکه دستگیر شوند از میان آنان خارج می‌شدند.واژه قورد بعنوان صفت جانشین موصوف از زبان ترکی وارد زبان فارسی گردیده و در ادبیات فارسی بصورت" گرد" و جمع آن "گردان" بکار رفته است. فردوسی در شاهنامه می‌گوید:گردان دو صد با درفشی چو باد همیدون به گرگین میلاد داد در ادبیات فارسی به کسانیکه می‌توانستند در جنگ گردی(قوردی) را دستگیر نمایند لقب (گردگیر" (قوردگیر" می‌دادند. فردوسی در مورد پهلوانان گردگیر در بعضی از اشعارش سروده:چنین گفت کاین مرد جنگی به تیر سوار کمند افکن و گردگیر *** دلیر است و اسب افکن و گردگیر عقاب اندر آرد ز گردون به تیر *** دریغ آن هژبر افکن گردگیر دلیر و جوان و سوار و هژیر امروزه نیز در واحدهای ارتش جمهوری اسلامی ایران به جمع چهار یا پنج گروهان، یک "گردان"اطلاق می‌شود که از حدود 500 -400 نفر سرباز تشکیل می‌شود و نیز به درجه‌ای از درجات نظامی امروزی ایران "سرگرد" اطلاق می‌شود که بالاتر از درجه سروانی و پائین‌ از درجه سرهنگی است و در حقیقت همان "باشقرد" (باش قورد = قورد باشی) زبان ترکی است. به هر حال دامنه افسانه‌ی بوزقورد به درجات نظامی امروزی جمهوری اسلامی نیز کشیده شده و نشان از ریشه‌دار بودن این افسانه دارد.

۱۳۸۸ فروردین ۱, شنبه

افغانستان و رد پاي فاشيزم


حوادث مهر ماه امسال دانشگاه بلخ در افغانستان نكاتي بسيار جالب و قابل تعمق دارد كه از زواياي مختلف قابل بررسي است.
ماجراي دانشگاه بلخ از اين قرار بود كه ظاهرا گروهي سعي در بالا بردن و نصب تابلوي دانشگاه بلخ و پايين كشاندن تابلوي سابق كه به پشتوني پوهنتون بلخ بود مينمايند كه به درگيري بين طرف هاي درگير و نهايتا دخالت پليس افغان و كشته شدن يك نفر و زخمي شدن تعدادي ميانجامد.
تا اينجاي مساله شايد بتوان مورد مذكور رو نزاعي مرسوم در كشوري چند زبانه توصيف كرد اما نكته جالب مساله حساسيت و واكنش اشخاص و گروههايي در ايران بود كه در مقابل ستم قومي يك قرن اخير در ايران تا بحال هيچ موضع گيري نداشتند اما ظاهرا روي سياستهاي فاشيستي خود در افغانستان حساب جداگانه اي باز كرده بودند كه با واكنشهاي دفاعي ملت و دولت افغانستان در برابر چنين دخالت هايي اينگونه به پرخاشگري برخاسته اند.
در خصوص وضعيت تركيب قومي و زباني افغانستان ذكر نكات ذيل الزامي است:
تركيب قومي مردم افغانستان به استناد سايت رسمي وزارت امور خارجه دولت افغانستان به ترتيب زير است:
http://www.afghanembassy.com.pl/cms/en/afghanistan/ethnic-groups
پشتون 42 درصد، تاجيك 27 درصد، هزاره 9 درصد، ازبك 9 درصد، آيماك 4 درصد، توركمن 3 درصد، بلوج 2 درصد، ديگر 4 درصد
در ديگر منابع معتبر هم جمعيت تاجيك ها 25 درصد اعلام شده است كه با اين وجود زبان تاجيكي در كنار زبان پشتون به رسميت شناخته شده است
با توجه به آمار فوق بر خلاف روال رايج در مطبوعات ايران نميشود افغانستان را كشوري فارس زبان ناميد همانطور كه نميشود عراق را كشوري كرد زبان ناميد اما ميبينيم سياست هاي شوونيستي در افغانستان با شدت و حدت كامل از سوي محافل پان فارس بگونه اي در حال اجراست كه باعث ايجاد واكنش در بين مردم و دولت افغانستان شده است.
از جمله كساني كه در ماجراي دانشگاه بلخ لازم ديدند در صحنه باشند و قلم فرسايي بكنند چهره آشناي ما وزير سابق فرهنگ و ارشاد اسلامي دولت خاتمي جناب آقاي عطا الله مهاجراني بودند كه نوشته ايشان من را در حيرت عميقي فرو بردند.نكته جالب اينكه من تابحال در هيچ جا به نوشته اي از ايشان در باب حقوق زباني ملل ايران برخورد نكرده ام و در اينجا حساسيت ايشان به تابلوي دانشگاهي در افغانستان به گونه اي تراژي كميك مينمايد.
عين مقاله ايشان را در اينجا مي آورم تا اختلاف سطح بين معيارهاي اشخاصي مثل ايشان در مواجهه با رويدادهاي مشابه بارزتر بشود.يادآوري اين نكته لازم است كه در دوران وزارت ايشان نه تنها بسياري از كتب به زبانهاي غير فارسي در ايران مجوز نشر نگرفت بلكه كتاب هاي فارسي مغاير با ديدگاه هاي پان فارسيسم به اتهام خدشه وارد نمودن به عظمت و پيشينه تاريخ پيش از اسلام ممنوع الانتشار گرديد كه از ان جمله به مجموعه كتابهاي آقاي ناصر پورپيرار ميشود اشاره كرد كه پس از ممنوعيت چاپ در ايران عهد گفتگوي تمدنهاي آقاي خاتمي نهايتا در سنگاپور چاپ گرديد.
در لابلاي متن مقاله ايشان مجبور شدم نكات لازم را در داخل پارانتز يادآوري و يا به صورت سوال مطرح كنم كه اميدوارم به جواب هاي مناسب برسيم:
دانشگاه بلخ تبدیل به یک مساله ی قابل اعتنا شده است.( چطور آقاي مهاجراني و يا امثال ايشان به تابلوي يك دانشگاه در يك كشور خارجي آنقدر حساسيت دارند كه حاضر به اظهار نظر و دخالت در امور كشور ديگري ميشوند اما چه در دوران وزارتشان و چه بعد از آن از كنار ستم ملي كه در ايران به ميليونها غير فارس روا شده بي اعتنا رد شده اند؟) صورت ماجرا بر سر نام گذاری دانشگاه است. دانشگاه بلخ یا پوهنتون بلخ، البته شکل پشتوی آن می شود" د بلخ پوهنتون" این دانشگاه در سال 1367 تاسیس شده است. طبیعی ست که دانشگاه در منطقه ای ست که مردم به زبان دری سخن می گویند. در آن روزگار هم مجاهدین بر افغانستان حاکمیت داشتند. وقتی طالبان حاکم شدند، نام دانشگاه را تغییر دادند و شد دبلخ پوهنتون. در دولت کرزای مجددا نام دانشگاه به همان نام نخست برگشته بود؛ تا اندک اندک کرزای با ایجاد اختلاف در میان مجاهدین، آن ها را از صحنه راند. دکتر عبدالله به هند بازگشت و رهین از وزارت به سفارت هند رفت و قانونی سرانجام از طریق انتخابات مجلس به صحنه سیاسی بازگشت. این جزر و مد شامل حال دانشگاه هم شد . نام دانشگاه را به پوهنتون بلخ تغییر دادند.
پیش از این در بهمن ماه سال گذشته، ماجرای زبان پارسی دری و پشتو به شکل دیگری مطرح شد. بصیر بابی گزارشگر تلویزیون ملی افغانستان در مزار شریف متهم شد که از کلماتی استفاده می کند که بر خلاف اصول فرهنگی و اسلامی افغانستان بوده است.
بصیر بابی در گزارش خود سه واژه را به کار برده بود، که هر سه برخلاف اصول فرهنگی و اسلامی بود. می دانید آن سه واژه کدام بود؟
دانشگاه و دانشکده و دانشجویان! همین سه واژه بر خلاف اصول بود.(جناب وزير سابق احتمالا از ممنوع بودن كلمه ترك در صدا و سيماي ايران بي اطلاعند) می بایست گزارشگر بگوید: پوهنتون و پوهنجی ومحصلین!
نه تنها بصیر بابی متخلف شناخته شد و سابقه بیست سال خدمتش نادیده انگاشته شد. بلکه دکتر ذبیح الله صفوت مدیر تلویزیون بلخ و داود احمدی مدیر عمومی اطلاعات هم به پرداخت مجازات نقدی محکوم شدند. همان وقت کار بالا گرفت و کرزای کمیسیونی تشکیل داد که در این باره گزارش دهد، که هنوز نداده است. البته در افغانستان می گویند وعده ها و کمیسیون ها را کرزای بر یخ می نویسد.(اوج تعصبات قومي جناب وزير سابق در حدي هست كه از توهين آشكار به رييس جمهور كشور ديگري هم ابايي ندارد)
بصیر بابی دفاع معنی داری از خودش کرد. گفت از من انتظار دارید به غیر از زبان مادری ام سخن بگویم؟
(در هيچ يك از زبان و لهجه هاي رايج در افغانستان كلمه دانشگاه مرسوم نيست)
همان ماجرا این بار در دانشگاه بلخ رخداده است. دانشجویان خودشان پول جمع کرده اند و برای دانشگاه با عنوان:" دانشگاه بلخ" تابلو درست کردند و این تابلو را در کنار تابلو سابق قرار دادند.(طرح مساله مضحك تر از اين ممكن نبود،دانشجويان با پول تو جيبي خودشان تابلويي درست كرده اند تا در كنار تابلو سابق قرار دهند)(عكس بسيار گوياتر از آن است كه تلاش همان به ظاهر دانشجويان در كندن تابلوي سابق را پنهان نمايد) پلیس به دانشجویان حمله کرد. تعدادی زخمی شدند. می دانید که آن جا پلیس ها با باتوم توی سر و صورت می زنند! (مفتضح تر از اين نميشود گويا جناب ايشان وزير سابق سوييس، واتيكان و يا موناكو و يا ليختن اشتاين بوده اند كه گويا در كشورشان پليس از باتوم استفاده نميكند) یک نفر از دانشجویان کشته شد. دو نفر ناپدید شدند.
سخنگوی پلیس هم دانشجویان را آشوبگر خوانده است (در ماجراي كاريكاتور روزنامه ايران و دهها ماجراي مشابه معترضين ايراني آشوبگر ناميده شده اند)که بر خلاف مصالح ملی اقدام کرده اند. دانشجویان هم دست به اعتصاب زدند و اعتصاب به دانشگاه کابل هم کشیده شده است. در باره این ماجرا چند نکته تامل انگیز به نظرم می رسد:
اول: ماده شانزدهم قانون اساسی افغانستان، در بین زبان هایی که در آن کشور رایج است، دو زبان پشتو و دری را به عنوان زبان رسمی می شناسد.(با اين حساب ميبينيم قانون اساسي افغانستان بسيار مترقي تر از قانون اساسي كشورهايي چون ايران است كه حقوق قومي و زباني بيش از شصت و پنج درصد جمعيت ملل غير فارس ايران در آن ناديده گرفته شده و زبان سي و پنج ميليون ترك آذري زبان با نزديك به پنجاه درصد جمعيت ايران زبان رسمي شناخته نشده است) کار دانشجویان که به زبان دری نام پیشین دانشگاه را در کنار نام دیگر قرار داده اند؛(عكس ها دقيقا گوياي اين نكته است كه عوامل اجير شده جريان هاي پان فارس نسبت به كندن تابلوي رسمي دانشگاه اقدام نموده اند)(تصور كنيد قرار باشد چنين اتفاقي در ايران بيافتد و دانشجويان در اهواز بخواهند نسبت به تغيير تابلوي دانشگاهشان و پايين آوردن تابلوي رسمي دانشگاه اقدام نمايند) چه اشکالی داشته است، که در ماه رمضان پلیس به آن ها یورش برده و به قول افغان ها آن ها را " لت و کوب" کرده است؟
مگر در عراق که از نظر اشغال و سرنوشت مثل افغانستان شده است، از هر دو زبان عربی و کردی استفاده نمی شود. در بالای سر هیات رئیسه مجلس ملی عراق در بغداد و نیز مجلس منطقه ای کردستان؛ به هر دو زبان نام مجلس نوشته شده است
.(كاش جناب آقاي وزير اسبق از ذكر چنين نكاتي كمي خجل ميشدند چرا كه با گفته هاي خودشان تاييد مينمايند كه حقوق زباني ملت هاي ساكن در كشورهاي به زعم ايشان عقب مانده اي چون عراق و افغانستان بسيار بيشتر از كشور داعيه دار تمدن چندين هزار ساله آريايي ايشان رعايت ميشود)
دوم: به فرض که واژه پوهنتون در این ماجرا پیروز شد. این واژه کدام شناسنامه علمی و فرهنگی و تاریخی را پشت سر دارد؟ زبان و وازگان و دستور زبان پشتو مگر چند سال عمر دارد؟
(اوج قباحت فرهنگ ادبيات فاشيزم را ببينيد)(اين جمله از طرف كسي بيان ميشود كه به خوبي واقف است كه به زباني سخن ميگويد كه نود درصد كلماتش از عربي و تركي و سرياني و انگليسي و فرانسه و ... گرفته شده است)
اولین کتابی که به موضوع زبان پشتو به عنوان زبان افغانی پرداخته است، در سال 1917 توسط صالح محمد به دستور امیر حبیب الله نوشته شده است. از همان کتاب پیداست که زبان افغانی به قول او یک زبان بی دستور و بلکه کالمعدوم است. یک زبان محدود قبیله ای. (گويا جناب آقاي مهاجراني نميدانند كه كل متكلمان به زبان فارسي در كل دنيا كمتر از پنجاه ميليون است) درست مثل این که بخواهیم آب دریا را در کوزه شکسته ای بگنجانیم. گر بریزی بحر را در کوزه ای؟ واژگان پشتو کدام تاب و توان را داراست. نام بلخ طنین گسترده و ژرفی در تاریخ داراست. نام درخشان سلطان العلما حسین خطیبی بلخی پدر مولوی، خود جلال الدین بلخی، رابعه ، خواجه پارسا و.. اصلا می شود مثنوی را به پشتو ترجمه کرد؟
وزارت فرهنگ افغانستان نام" نگارستان ملی" را تغییر داده و کرده " گالری ملی!" اصول فرهنگ و دین حفظ شد.
(حساسيت فراوان ايشان در دخالت در امور فرهنگي كشور ديگر با چيزي جز با الفباي فاشيزم قابل توجيه اشت؟)
سوم: کاملا آشکارست که فرهنگ در افغانستان دارد در پیش پای سیاست و عصبیت های قومی قربانی می شود.(گويا در كشور ما نميشود) ستون خیمه فرهنگ و نگاهدارنده آن زبان است.(البته انحصارا مواقعي كه فقط و فقط پاي زبان فارسي در ميان باشد) دولت افغانستان اگر می خواهد چهره کشور را در افکار عمومی مردم دنیا تغییر دهد، تا نام افغانستان بی درنگ مواد مخدر و قتل و کشتار و عقب افتادگی طاقت سوز را تداعی نکند، می تواند به همان ریشه ها و اصول فرهنگی خود تکیه زند. اگر وزیر فرهنگ افغانستان توانست یک دور مثنوی و معارف را درست بخواند،(ناخودآگاه ياد شعار ايراني=فارس ميافتيم گويا تنها شرط افغاني بودن در نزد وزير اسبق ما فارس بودن است) دیگر مدعی نخواهد بود که نگارستان بر خلاف اصول فرهنگی و دینی است و گالری مطابق ان اصول. انصاف این است که افراد اهل دانش و فرهنگ چه خون دلی می خورند که سرنوشتشان به دست چنین افرادی افتاده است و گامی ان سو تر هم طالبان ایستاده است! اگر مثنوی را خوانده بود؟
بر بهارش چشمه و نخل و گیاه
وان گلستان و نگارستان گواه
چهارم: به گمانم ما در بعد فرهنگی کار عمیق و ماندگاری در افغانستان نکرده ایم.(منظور از ما كدام محافل با چه اهدافي و چه توجيهي در قبال كشوري خارجي) به قول و قرار ها هم چندان پای بند نبوده ایم. روزی ریس دانشگاه کابل به من می گفت: دوستان ایرانی در جلسات خیلی خوب حرف می زنند و وعده می دهند، اما در عمل اتفاقی نمی افتد.

پايان